سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
مردی از قبیله خثعم نزد رسول خدا آمد و گفت : «منفورترین کار نزد خداوند چیست ؟».فرمود : «شرک ورزیدن به خداوند» .پرسید : «پس از آن چیست ؟».فرمود : «بُریدن از خویشان» .پرسید : «پس از آن چیست ؟».فرمود : «امر به منکر و نهی از معروف» . [.عبداللّه بن محمّد ـ به نقل از امام صادق علیه السلام ـ]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :8
کل بازدید :119830
تعداد کل یاداشته ها : 116
97/7/25
8:24 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
مسعودمسلمی زاده[53]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
درد دل با خدا عناوین یادداشتها[112]

http://www.xum.ir/images/2014/09/27/5sh.jpg


ساده باش؛

 
اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 

 
ساده زندگی کن ؛ 

 
اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 

 
ساده لبخند بزن ؛ 

 
اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 

 
ساده بازگرد ؛ و به یاد داشته باش : 

 
هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد!

 

         

"گاهی خودت را زندگی کن"!!!

حکایت قهوه ای است
که امروز به یاد تو ...
تلخ تلخ نوشیدم ..!
که با هر جرعه ،
بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
و تمام که شد ...
فهمیدم ،
باز هم قهوه می خواهم ..!!

cute baby girl...

سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست !
به سوی نور که باشی سایه ها در پس تواند حتی آنگاه که ایستاده ایی …
 

ساده نگذر !
نگاهت را کوک کن
شایــد ...
کسے راز دلتـ را پیدا کــرد?
و با خیسے چشمانتــ همـ آغوشے کـــرد.
 

 

 
+++++
 
در گلوی من
 
               ابر کوچکی ست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه...
              کم کند
 



من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم



2

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی، ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت?



3

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند "خوشبختی"
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک.
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ?...



4

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من، ای زمان؟
?



5

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام تا کجا
ندیده ای مرا ؟




6

نیم ساعت پیش،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
آواز که خواند تازه فهمیدم،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !



7

ما چیستیم ؟!
جز ملکولهای فعال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش میکند!



8

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه



9

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم



10

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت



11

به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟



12

انسانم !
ساکت، چون درخت سیب !
گسترده، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!



13

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !



14

ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.



15

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟



16

به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم،
عکس ِ یک نفره می گیریم ?
و بعد
دوباره باز
نیستیم



17

میزی برای کار،
کاری برای تخت،
تختی برای خواب،
خوابی برای جان،
جانی برای مرگ،
مرگی برای یاد،
یادی برای سنگ،
این بود زندگی ?...



یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
آهسته می رسند به مقصد ستاره ها
مهتاب گهواره رویای مشرقی ست
سرما حریف قصه مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست
سیب و انار و پسته ، شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست
حالا که دوستان همه جمعند دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
 یلداتون مبارک



93/9/18::: 9:6 ص
نظر()
  
  

 

آدمها می آیند
خودشان را نشان میدهند
اصرار میکنند
برای اثبات بودنشان و ماندنشان
اصرار میکنند که تو نیز باشی همراهشان.
همان آدمها
وقتی که پذیرفتی بودنشان را
وقتی که باورشان کردی
به سادگی
میروند.
و تو میمانی با باوری که !...
++++++
 
اگر مرا میخواهی باید با "غــــرورم" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "پیچیـــدگی ام" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با صراحتــــم " بخواهی...
من با بقیه متفاوتــــم...
اگر میخواهی مثل بقیه باشم برو دنبال همان "بقیـــه"...
آنکه درون من خفته است، "عشـــق" است ... عشقی که منتظر است دست از پا خطا کنی تا تلـــخ ترین تلـــخ ها را به تو بچشاند ...
پس اگر نمیتوانی "خــــاص" بودنم را تحمل کنی به من
نزدیک نشو که هم دورت میکنم هم "درو" ات

خواب رویای فراموشیهاست!

                                       خواب را دریابم,

                                      که در آن دولت خاموشیهاست.
                                     من شکوفایی گلهای امیدم را  

                                     در رویاها می بینم,و ندایی که به من میگوید:
گر چه شب تاریک است/دل قوی دار سحر نزدیک است/

                                      دل من/در دل شب..خواب پروانه شدن می بیند

 

زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند ،
زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ ،
زندگی رویایی است ، مثل رویای یکی کودک ناز ،
زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز ،
زندگی تک تک این ساعت هاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست ،
زندگی راز دل مادر است ، زندگی پینه ی دست پدر است ،
زندگی مثل زمان در گذر است
 

 

 

93/7/12::: 10:31 ص
نظر()
  
  
زمـــان ...

 
 
 
طولانی می شود ...
 
 
 
برای کسانی که غصه دارند ،

 
... کوتاه می شود ...
برای کسانی که شاد هستند ،

 
دیر می گذرد ...
برای کسانی که منتظر هستند ،

 
زود می گذرد ...
برای کسانی که عجله دارند ،

 
اما ابدی می شود ...
برای کسانی که عاشق هستند ... !
--



 
یـــکی از همیـــــــن روزهــــــــــا
بایـــد خدا را صدا بــــــــــزنم
یک میــــــــز دو نفــــــــره
دو صنـــــــــدلــی
یــــــــکی مـــــــن
یـــــــــکی خــــــدا
حــــــرف نمـــــــیزنم
نـــــــگاهم کافیــــــست
میـــــــــدانم
برایـــــــــم اشــــــــک می ریــــــــزد

 

 
Avazak.ir Line28 تصاویر جداکننده متن (2)
 
این روزهــــا زیادی ساکتــــ شده اما
حرفــــ هایم نمی دانم چــــرا به جای گلــــو ،
...از چشــــم هایم بیرونــــ می آیند

 
Avazak.ir Line28 تصاویر جداکننده متن (2)
 
خدایا:
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است.....
فقط من باشم و تو...!!!

 
 

 
Avazak.ir Line28 تصاویر جداکننده متن (2)
 
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟

 
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای؟
...
چقدر حافظ بلدانشین ورق بخورد؟
...تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

 
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای؟

 
هنوز نذر شب جمعه های من این است

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای


 
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای

 
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

 
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای

 

 
Avazak.ir Line28 تصاویر جداکننده متن (2)
 
دلدارم از من پرسید :
- تفاوت من و آسمان چیست ؟!
- تفاوت؟ ، عشق من ! در این است :
وقتی تو می خندی
من آسمان را از یاد می برم...‏

 
برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید


چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری




92/4/29::: 10:38 ص
نظر()
  
  

 
 
حس قشنگیه
یکی نگرانت باشه،
سعی کنه ناراحتت نکنه،
حس قشنگیه ...
وقتی ازش جدا میشی:اس ام اس بده
عزیز دلم رسید؟
قشنگه: یهو بغلت کنه،
یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم،
بگه که حواسم بهت هست.
حس قشنگیه ازت حمایت کنه،وقتی حق با تو نیست ...
آره ...
♥ دوست داشتن همیشه زیباست ♥
         گفتمش:دل می خری؟!  پرسید:چند؟!
گفتمش:دل مال تو،تنهابخند
خنده کردودل زدستانم ربود،
تابه خودباز آمدم اورفته بود،
دل زدستش روی خاک افتاده بود،
جای پایش روی دل جامانده بود...
 
***********
 
هرگزفراموش نخواهم کرد
که برای داشتن تو ؛
دلی را به دریا زدم ...
که از آب هم واهمه داشت !!!

ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم..
آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو
توی قلب منی.
ک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.
 


  
  

 

یک دقیقه سکوت !


به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!
یک دقیقه سکوت!
به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!
بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!
بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!
یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!
برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد.
زندگی عاشقانه

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!

آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!

... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ،
ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ،
و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ،
فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ،
که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !

سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ،
دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !

تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!

تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !

و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !

حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !

بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !

و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید

دل بردی باز ده


ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده
گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو
نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده 

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

 
 

http://files.facenama.com/i/attachments/1/1351887949755313_thumb.jpg

 
 

  
  

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی  *

مرد ها در چار چوب عشق?   به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان?  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن  ? احساس می کنند مردندتا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ?  پست تر از یک ولگرد? عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ? به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!


89/9/28::: 12:10 ع
نظر()
  
  

 

تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی

 

deborah.mihanblog.com

"بیراهه"

من از بیراهه ها رفتم

درون ظلمت شب ها

سفر کردم،

و از گرمای شن های بیابانها و از

سرمای طاقت سوز بارانها،

نترسیدم.

من از بیراهه ها رفتم

و از گم گشتن و ماندن،

میان غارهای سرد و وحشت زا،

به خود هرگز نلرزیدم.

ولی اینک،

در این بیراهه عشقت،

من از خاشاک پچ پچ ها هراسانم،

و از این برق چشمانت

که می سوزاند تنم را،هستی ام را،

من گریزانم

در این بیراهه ها می ترسم

شبی آخر تهی از خود

فغانها کرده،اسرار غمت را

مو به مو گویم،

سر هر کوی و به هر برزن.

و نامت را

که در خود آیه ها دارد،

به غمازان،سخن چینان

به هر که بگذرم من،

فاش گردانم.

در این بیراهه می ترسم،

که در پیچ گذرگاهی،

یکی زین روزها،

چون بینمت آخر،

زلیخا وار،

با سنگ تحمل بشکنم من

شیشه عمر نیازم را،

و مشتاقانه فریادی کشم

که ای همنشین لحظه های خوب و جاویدم!

تو بهترین طلوعی،

عطر پیغامی،

طنین زندگی هستی،

ترا خواهم،ترا خواهم

در این بیراهه می ترسم!

در این بیراهه می ترسم!

deborah.mihanblog.com

باردیگر


تمام خستگی ام را

 

در کوچه پس کوچه های یادت


فریاد می زنم


همه نبودن هایت را


با خودم تکرار کنان


زمزمه می کنم

 
و شکوه صمیمی لبخندت را


بر آستان دلتنگی هایم


می آویزم


هرروز


بارها و بارها


بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم

 
با ساده ترین واژه عاشقانه


تورا به نام می خوانم


وتو


تمام حسرت نگاه صادقم را


به غربت واژه ها


پیوند می زنی


و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت

 
جا می گذاری.....

 

 


89/5/10::: 9:13 ع
نظر()
  
  

 

بعد دیدار تو

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی ، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم

تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت

وبعد ازتو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم

غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 


  
  

د

 

 

http://i15.tinypic.com/62ru43p.jpg

گلهء یار دل آزار

 

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
 
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
 
 
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
 
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
 
 
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
 
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
 
 
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
 
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم؛ آزار مکش از پی آزردن من
 
 
جان من سنگدلی؛ دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
 
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
 
 
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گزیبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم
 
 
نخل نو خییز گستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی؛ سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
 
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
 
 
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تئ به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو
از غم عشق تو چنین زارم و میدانی تو
 
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
 
 
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
 
بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش
 
 
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خود کام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زَِهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
 
 
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
 
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
 
 
درد من کشتهء شمشیر بلا میداند
سوز من سوختهء داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم همه کس طور مرا میداند
عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
 
چاره من کن مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
 
 
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
 
از جفای تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن که این بار چو رفتم رفتم
 
 
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
بار اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
 
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمٌل تا کی
 
 
سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین و ابرو زدن کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تکمین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
 
الله الله؛ ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای
 
 
اینهمه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم
همه کس خرم و من درد الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
 
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آرده درشتانه بود خرده مگیر
 
 
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهء درد تو روایت نکنم
دیگر این قصهء بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم
 
 
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشهء چشمی ز تو گاهی سهل است


 

 

اینم واسه خنده

 

jokes_1.jpg


88/11/16::: 7:57 ع
نظر()
  
  

سلام مطلب امروزم حرف دلمه خیلی دوست دارم برام کامنت بذارین نظر بدین

  اینو تقدیم میکنم به همه دوستام

راستی واسم دعا کنین 20 بهمن ماه1388 نوبت عمل دارم دعا کنین .......

 اینم شعرم

 میخوام برم از این دیار                     شکوه کنم به کردگار

ای دل تنگ بیقرار                         چه کنم به کار کردگار

                      اخ به دلم اخ به دلم

 

جلوی چشمام جونم رفت              مرغ غزل خونم رفت

 دوای درمونم رفت                      ....عشق قشنگم رفت

     یه کارد سلاخ به دلم اخ به اخ به دلم

 

 

این نوشته تقدیم به روح ناز  کسی که با رفتنش داغ ابدی در دلم نهاد الان 2 ساله تنهام گذاشته ولی هنوز دارم براش اشک میریزم    به امید شادی روحت ..... دلم برات تنگ شده  ....دیگه نمیدونم چی بگم جز این....رفتی با رفتنت قلبم به اتش کشیده شد ودگر خاموش نشو یاد تو در دل من ای گل من پس به یادتم به یادم باش شاید فردایی دگر دنیای دگر فراغت پایان یافت 

 

 

 

 ای کاش سرنوشت بر عکس مینوشت تو میماندی ومن میرفتم شاید به از درد فراغت بود  ای.....


88/11/7::: 6:54 ع
نظر()
  
  
   1   2   3      >
پیامهای عمومی ارسال شده