

نام: | |
ايميل: | |

گريز و درد
رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جـــز گريـز برايم نمانده بود !
ايــن عشق آتشين پـــــر از درد بياميد
در واديِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود
<><><><><><>
رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را
با اشکهاي ديده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرودهم
<><><><><><>
رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود
عشق مــــن و نياز تـــو و سوز و ساز ما
از پرد? خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بــــــود به يکباره راز مـــا
<><><><><><>
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــي
رفتم که در سياهي يک گور بينشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي
<><><><><><>
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خندههاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سردِهجر
ازرده از ملامت وجدان گريختم
<><><><><><>
اي سينه ! در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير !
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير !
مهم نيست که خسته ام...
مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه
مهم نيست که غمگينم...
مهم اينه که الان پر از تجربه ام
مهم نيست که يدونه غصه دارم...
مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن
مهم نيست دلم شکسته...
مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته ست
مهم نيست که شکست خوردم...
مهم اينه که حالا آماده ي موفقيت
يه يارو ميره اصفهان کارخانه ليوان و بشقاب يکبار مصرف ميزنه، بعد از شش ماه ورشکست ميشه!!!
**************
اصفهانيه چشماش ضعيف بوده عينک ميزده.
ميخواد روزنامه بخونه هي عينکشو ميزده يک کمي ميخونده دوباره ميذاشته تو جيبش دوباره ميزده يه خورده ميخونه و همينطور.
دوستش ميگه: خوب، چرا عينکتو نميزني يکدفعه همشو بخوني؟
اصفهانيه ميگه: آخه اونايي که درشت نوشته بدون عينک ميتونم بخونم، عينک نميزنم که شيشه اش مصرف نشه!!
SMS عاشقانه از طرف حيف نون:
کاش مغز داشتم و مرگ مغزي مي شدم و قلبم را به تو اهداء مي کردم...
يک روز يک يارو ميره مرغداري جو ميگيردش تخم ميگذاره
ميکشه پايين و ميگه صدق الله علي العظيم ...
غضنفر نصف شب ميره دزدي صاحب خونه پا ميشه ميگه کيه؟ غضنفر ميگه هيچکي، گربست بع بع ... !
غضنفر با دوست دخترش تو ماشين بودن ميبينه جلوتر ايست بازرسيه! قبل از ايست بازرسي به دوست دخترش مي گه: تو از ماشين
پياده شو بعد از ايست بازرسي بگو مستقيم تجريش که من دوباره سوارت کنم. بعد از ايست بازرسي دختره يادش ميره بگه تجريش
ميگه: ونک غضنفر ميگه شرمنده!
فرخنده ميلاد باسعادت دومين گوسفند شبيه سازي شده بر شما و ساير گوسفندان اين مرز و بوم مبارک باد
يه روز اقوام يارو يه فارسه رو به جرم جوک ساختن عليهشون ميگيرن تا مجازاتش کنن. بهش ميگن ميندازيمت تو اتاق گاز . فارسه رو ميندازن تو
يه اتاق بدون سقف فارسه ميزنه زير خنده ميگه: اتاق گازتونم که سقف نداره. از اون ور يارو ميگه: نگران نباش وقتي کپسول گاز از اون بالا
اومد رو سرت ميفهمي
ترکه و رشتيه ميرن جهنم . رشيته مي پرسه چه جوري مردي؟ ترکه ميگه از سرما تو چي ؟ ميگه من از تعجب ! رفتم خونه ديدم زنم خوابيده همه جا رو گشتم ، توي اتاق ، زير تخت ، توي انباري ، توي کمد ، خلاصه ديدم هيچ کس نيست از تعجب سکته کردم ترکه گفت : خاک بر سرت اگه توي فريزر رو مي گشتي نه من مي مردم نه تو
رشتيه ميگه به ? دليل عاشق زنم شدم . . .
?- با چهار تا مرد ديدمش گفت دوستامن .. فهميدم صداقت داره
?- دفعه بعد باچنتا مرد ديگه ديدمش , سرشو انداخت پايين . . فهميدم که نجابت داره . . .
?- رفتم در خونش ديدم صف کشيدن . . گفت برو ته صف . . . فهميدم که عدالت داره . .
?- رفتم در خونه مادرش ديدم يک صف هم اونجاست . . .فهميدم اصالت داره
رشتيه به دوستش ميگه تهران عجب جاييهااا…… از در ترمينال که مي ري بيرون … با يه ماشين آخرين سيستم مي يان دنبالت …. بعد مي برن بهترين رستوران شام مي دن از اون ورم دربند و درکه و قليون و حال بعدم بهترين هتل و چه تختي و رخت خوابي .. صبحم کلي پول مي زارن تو جيبت و ….. … رفيقش مي گه : برو بابا … تو که تاحالا تهران نرفتي … مي گه: من نرفتم خانمم که رفته
ترکه يه چک سفيد امضا پيدا ميکنه جلو مبلغش مينويسه” خدا تومن” ميبره ميده به بانک. بعد ميبينن ترکه داره کيسه کيسه پول از بانک ميبره بيرون ، ميرن ببينن چه جوريه که بهش پول دادن ميبينن رئيس بانکه لر بوده
يه دکتر اصفهاني زنش ميميره روي سنگ قبرش مي نويسه: آرمگاه زري همسر دکتر رحيمي مختصص زنان و زايمان، مطب: خيابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 ساعات پذيرايي: 16 الي
راه ميشه تشخيص داد يه نفر اصفهانيه:
اول اينکه همشون زيرشلواري آبي راه راه مي پوشن ( البته شايد با خوندن اين مطلب سريع اونو عوض کنن)
دوم اينکه با خوردن هر قلوب نوشابه نگاهي به شيشه ميکنن به کجا رسيده
سوم اينکه تا در بستني رو باز ميکنن سريع يه ليس به درش ميزنن
چهارم اينکه وقتي براشون مهمون مياد دم در مي ايستند و به جاي اينکه بگويند بفرمائيد تو ميگن چرا نمياي تو
پنجم اينکه من اصفهاني نيستم ، ولي چرا اين کار ها رو ميکنم
غضنفر تو يک شب برف و بوراني داشته از سر زمين برمي گشته خونه ، يهو مي بينه يکجا کوه ريزش کرده ، يک قطار هم داره ازون دور مياد ! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه ، ميره اون جلو واميسته . رانندة قطاره هم که آتيشو مي بينه ميزنه رو ترمز و قطار واميسته . همچين که قطار واستاد ، غضنفر يک نارنجک درمياره ، ميندازه زير قطار ، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن ! خلاصه غضنفر رو ميگيرن ميبيرن بازجويي ، اونجا بازرس بهش ميتوپه که : مرتيکة خر ! نه به اون لباس آتيش زدنت ، نه به اون نارنجک انداختنت ! آخه تو چه مرگت بود ؟! غضنفر ميزنه زير گريه ، ميگه : جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداکار و حسين فهميده رو قاطي مي کردم
مي گه : ننه 6 سال ديگه عمر کنم بشم 206 بيفتم زير پا جوونا
يک روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند
يکي مي پرسه چي شده؟ بهش ميگن: پرونده ها گم شده ، پرونده ها گم شده!
شباهت دماسنج با ورقه ي امتحان در چيست؟
هر دو وقتي به صفر مي رسند آدم مي لرزد!
يه معتاد 2 تا سيگار تو دهنش گرفته بود داشت مي کشيد ازش ميپرسن چرا 2 تا سيگار مي کشي ميگه يکي واسه خودم يکي هم از طرف دوستم که زندونه بعد از يه مدتي مي بينن همون معتاد يه دونه سيگار مي کشه بهش ميگن حتما دوستت از زندان آزاد شده ميگه نه خودم ترک کردم!
برنامه هفتگي خانم هاي ايراني
توجه: خواندن اين متن اصلا به خانم ها توصيه نمي شود!
1- نخونيد!
2- اگر خونديد فحش نديد!
3- اگر فحش داديد به نويسنده نديد!
شنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم ""فال قهوه روسي يخ زده"" بگيريم. ميگن خيلي جالبه، همه چي رو درست ميگه به خواهر شوهر نازي گفته ""شوهرت واست يه انگشتر مي خره"" خيلي جالبه نه؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!
يکشنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز قراره من و نازي بريم کلاسهاي "روش خود اتکايي بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنيم. هم خيلي جالبه هم اثرات خيلي خوبي در زندگي زناشويي داره. تا برگردم دير شده، سر راه يه چيزي بگير بيار!
دوشنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز قراره من و نازي بريم شوي "ظروف عتيقه". مي گن خيلي جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بيرون يه چيزي بگير و بيار!
سه شنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز من و نازي قراره با هم بريم براي لباس مامانم که مي خواد براي عروسي خواهر نازي بدوزه دگمه بخريم. تو که مي دوني فاميل مامانم اينا چقدر روي دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!
چهارشنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم براي کلاس "بدن سازي" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنيم. همسايه نازي رفته ميگه خيلي جالبه. ترومپت هم که ميگن خيلي کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه يه چيزي بگير بيار!
پنج شنبه
مرد: عزيزم! امروز ناهار چي داريم؟
زن: ببين امروز قراره من و نازي بريم خونه همسايه خاله نازي که تازه از کانادا اومده. مي خوايم شرايط اقامت رو ازش بپرسيم. من واقعاً از اين زندگي ""خسته "" شدم! چيه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه يه چيزي از بيرون بگير بيار!
جمعه
مرد: عزيزم! امروز چي ناهار داريم؟
زن: ببينم تو واقعاً خجالت نمي کشي؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمي دونم به شما مرداي ايروني چي بايد گفت! نه! واقعاً اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بارشوهرم من رو براي ناهار بيرون ببره؟!
دعاي زندگي
بي شک عشق به دوست چنين است
چون مني که تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است
و نمي دانم که در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم
يا تو نيک بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .
ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم
اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي
خود را از دستان تو نخواهم رهاند
چون دوستي که از آغوش ديگري جدا نمي شود .
با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !
بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند
بگذار تا در آتش اين نبرد
معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .
هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !
مرا در آغوش خود گير !
آيا از هديه دادن به من نيک بخت نمي شوي ؟
به راستي که هنوز دردي نهفته در وجود توست .
لو سالومه
عشقت را ببخش
ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يکديگر متفاوتيم.
اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه که ديگران با اهميت تصورمي کنند، تعيين نکن ، زيرا فقط تو مي داني که چه چيزي برايت بهترين است.
با زندگي کردن در گذشته يا آينده زيستن در زمان حال را از دست نده حتي اگر يک روز در زمان حال زندگي کني همه روزهاي عمرت را زيسته اي.
هنگامي که هنوز چيزي را براي بخشيدن داري، هرگز نااميد نشو.
هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري.
از مواجه شدن با خطرات نترس، زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بياموزي چقدر بايد شجاع باشي.
با گفتن اين که : يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگي خود نشو.
سريعترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.
سريعترين راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.
روياهاي خود را رها نکن. بدون رويا بودن يعني ناميد بودن و نا اميدي
يعني اين که هيچ هدفي نداري.
زندگي يک مسابقه نيست، بلکه سفري است که هر قدم از مسير آن را بايد لمس کرد و چشيد.
به اميد سبز ترين پيوندها...
تکيه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمي رسيم , بسه ديگه بـذار بـرم..
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟...
حيف تو نيست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ي حلقه به گوش , نه ناجي فرشته ها...
تـو ايـن دو روز زنـدگـي , شبيـه مـن فـراوونـه...
يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همين و بس , غصه نداره بي کسي...
قشنگي قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
![]()
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت ![]()
مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم
![]()
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست
![]()
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
![]()
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
]![]()
shad bashin
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه هاي عاشقي را براي تو سرودم؟
حال ديگر عشق من خفته است, دستانم ديگر آغوش گرمت را طلب نمي کنند
واي بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
واي بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ي تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهايت را برايم خاموش کردي
چه ناگاه شيشه ي دلم را با غرورت شکستي
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بي فروغت سوزاندي
رهايت کردم,رهايت کردم که ديگر در قفس قلبم اسيرو درمانده نباشي
عشق تو را براي خود يک خاطره ي جاويدانه ثبت خواهم کرد
يقين داشته باش که ديگر سرزمين تشنه ي دلم را با وجود تو سيراب نخواهم کرد
و گلهاي زيباي باغچه ي عشقم را ديگر با نگاه تو آبياري نخواهم کرد
تقدير را اينگونه برايم رقم زدي مي توانست زيباتر از اين باشد
غنجه ايي در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودي
ديگر نمي مانم,مي روم ,ميروم و آن کلبه عاشقي و آن غروب پاييزي را تمام زيبائيهايش به تو مي سپارم
پس رهايش نکن بگذار بپاس عشقي که به تو داشتم اين خاطرات براي هميشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتي ... و هرگز مرا همراهي نکردي
نميدانم خانه عاشقي کجاست و به کدامين سو بايد رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طعه هايي گمنام و نا آشنا از* نامه اي به قلب من* :
اي قلب من : من هرگز تو را محکوم نکردم ، از تو انتقاد نکرده و يا از کلماتت شرمنده و خجل نيستم . مي دانم شما کودکي هستي دلبند و عزيز خداوند ، و او تو را در ميان يک نور تابناک و عاشقانه حفظ خواهد کرد.
قلب من ، من به تو اعتماد ميکنم .من در کنارت بوده و هميشه در دعاهايم از خداوند برايت خير وبرکت ميخواهم ، هميشه تقاضا مي کنم که تو کمک و حمايتي که نيازمند آنها هستي را بيابي .
من به عشق تو اعتماد مي کنم اي قلب من ! اعتماد مي کنم به اينکه تو اين عشق را با کسي که سزاوار آن بوده و يا به آن نياز دارد تقسيم مي کني، و اينکه راه من ، راه تو بوده و ديگر اينکه هر دويمان در مسير روح مقدس گام بر مي داريم.
و از تو مي خواهم که :
به من اعتماد کني ،بداني که من به تو عشق مي ورزم و سعي دارم تا آن آزادي لازم را به تو بدهم که بتواني با شادي به ضربه زدنت به سينه من ادامه بدهي . من هر کار لازمي که در تواناييم باشد را انجام خواهم داد تا آنکه هرگز نسبت به حضور من در اطرافت احساس ناراحتي نکني.
بنويس
بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه
بنويس پاکي من پاکي نوروشبنمه
همه د.ست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس
بنويس قصه زياده ولي کاغذم کمه
بنويس نامه نويس
بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس
بنويس دل که به خاک سپردني نيست
بنويس
بنويس خسته شدم اونقده خسته که نگو
همه دلتنگي من که گفتني نيست بنويس
بنويس نامه نويس
بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست
بنويس نامه نويس...


دوستدار همگي ارياپنج مرحله عشق"
نخستين مرحله عشق، محبت است.
بايد قلب خود را به گونه اي بپرورانيم که
شادماني موجودات زنده، حتي
دشمنانمان را آرزو کنيم.
دومين مرحله عشق، شفقت است.
چنان که به رنج تمامي موجودات هستي بينديشيم،
آنگونه که اندوه و تشويش
آنها در خيالمان جان بگيرد و حس شفقت و همدلي
نسبت به آنان در درونمان
بيدار شود.
سومين مرحله عشق، شادماني است.
چنان که به فکر بهروزي ديگران باشيم و از
شادماني آنها شاد شويم.
چهارمين مرحله عشق، تمرکز بر ناپاکي هاست.
چنان که به پيامدهاي شيطاني گناه و گمراهي
بينديشيم. در اين مرحله درک مي
کنيم که خوشي هاي آني چه اندازه حقير هستند و
مي توانند چه عواقب فاجعه
باري به بار آورند.
پنجمين مرحله عشق، تمرکز بر متانت و بزرگواري
است.
چنان که از عشق و نفرت، ظلم و جور و فقر و غنا
فراتر رویم و به سرنوشتمان
با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل
بنگریم







