بي عشق!!!
 RSS 
 Atom 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 4825
بازديد امروز : 8
بازديد ديروز : 12
........... درباره خودم ...........
بي عشق!!!
مدير وبلاگ : مسعودمسلمي زاده[34]
نويسندگان وبلاگ :
دل پاک مثل برف زمستون[0]


........... لوگوي خودم ...........
" style="border: #800000 1px solid;" align="absMiddle" alt="بي عشق!!!" vspace="5">
........ پيوندهاي روزانه........


............. بايگاني.............
نازنینا [4]
نازنینا باورمکن [5]
عاشقانه [9]
کلامهای عاشقانه [3]
دلهای عاشق [2]
اشعاری از دلباختگان [6]
زیبای ناز [2]
دلسوختگان عشق

........ موضوعات وبلاگ ........
با بر و بچ
سرگرمي‏ها
اخلاق و عرفان

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... دوستان من ...........
سارا
روياي نيمه تمام

......... لوگوي دوستان من .........




............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 
........... طراح قالب...........


  • + زيباي ناز

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 21/1/1386:: 12:50 عصر
    من مي دونم که تو خوبي

    اما مي دونم که خيلي خوب نيستي

    مي دونم که دوست دارم

    اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم

    مي دونم که خيلي قشنگي

    اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست

    مي دونم که عاشقتم

    ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم

    اما تم نمي دوني که من گاهي ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬

    دلم واست تنگ مي شه...

    شلي

                                                    ***

    آدماي عاشق٬ چشماشمن بستس

    نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره!

    قصه ي اولين عشق و عاشقي!

    يه دروغ بزرگه

     ازش نپرسي بهتره!

    شل 

    هي!

    جدايي خيلي سخته!

    اين و تو نمي فهمي.

    اما حد اقل سعي کن درک کني...

    شلي

                                                       ***

    عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

    زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي،

    کاش روزي آن را برگرداني.

    عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

    عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي،

    کاش روزي آن را به من بر گرداني...

    شل

    روحتان بزرگ دلتان شاد

    سکوت سرشار از چه ناگفته هاييست
    گاهي وقت نگاه سرشار از فرياد است ولي فقط لبخند
    وباز هم لبخند
    و نمي دانم تا کي بايد بخندم؟؟؟

    دلم براي نگاهش دوباره لک زده است
    وبي خيال که عمري به من کلک زده است
    قمارعشق و اين همه شکست تکراري
    دوباره بي بي دل را حريف تک زده است
    عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند
    خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است
    ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد
    کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است
    يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر
    شعور در پس اين کله ها کپک زده است



    سلام
    سلام به همه
    سلام به تو
    سلام به تو که هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه کوچک مي نشينم وبه اميد اينکه لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.
    سلام به تو
    سلام به تو که هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين ودرشاديهايم،شادمان بوده اي.
    سلام به تو
    سلام به تو که هميشه نگران حالم بوده اي.
    سلام به تو
    سلام به تو که حق رفاقت را ادا کردي.
    سلام به تو
    سلام به تو که نمي شناسمت.
    سلام به همه شما
    من همه را دوست دارم.
    من تورا بيشتر از همه دوست دارم.
    مرا ببخشيد.
    من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.
    بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلک کشيده اند.
    بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي کنند.
    همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.
    عده اي شادي و دست افشاني مي کنند و عده اي مي گريند.
    تو چه مي کني؟
    من کدخدا هستم



    جرمم،شيدايي است.
    آماده ام که در ميان آتش بروم.
    يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ خواهم گذاشت ويااز آتش خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.
    هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.
    من فرهادم.
    همان فرهاد کوهکن.
    من عشقم.
    همان عشق که در فرهاد بود.
    او نمي دانست و خود را مي ستود.
    من مجنونم.
    همان مجنون صحراگردي که درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا برپاست.
    من همه هستم و هيچ نيستم.
    مي گويم ،اما خموشم.
    من کيستم؟
    کليد قلعه تنهايي و پايان خاموشيم،جواب اين سوال است.
    خموشم،
    اما مي نويسم.
    آنچه را مي نويسم که دلم فرمان مي دهد.
    آني را انجام مي دهم که دلم مي گويد.
    شايدخودرابيابم



    روزها يکي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تنها خاطراطي را از خود به جا مي گذارند.
    يک روز آسمان آفتابي و روز ديگر ابريست.
    يک روز باد غارتگر خزاني مي وزد و يک روز سفيدي برف همه جا را پر مي کند.
    اما من هر روز را با آرزويي کهنه و اميدي تازه شروع مي کنم و به انتظار فردايي ديگر چشم به راه تو هستم.
    چشم به راه تو هستم که
    بيايي و مژده بهار را به باغ آرزوهايم بدهي
    بيايي و ...
    وچشمانت
    با من گفتند
    فردا روز ديگري است
    اما من هنوز دلم تنگ است
    من دلتنگ تو هستم
    آسمان دلم هنوز باراني است

    راستش اين چند جمله رو دلم گفت بنويسم،منم نوشتم.همين.
    بالاخره نمي دونم با اين مسئله کنکور فوق ليسانس چيکار کنم.تقريبا هرکسي که بهم مي رسه دوتا سوال ازم مي پرسه.(امسال کنکور ميدي؟شروع به خوندن کردي؟)در جواب همه هم مي گم هنوز شروع نکردم.نمي دونم چيکار مي خوام بکنم.هرروز يک مشغوليت ذهني جديداضافه مي شه.درس خواندن هم يه ذهن آرام مي خواد.اما تنها چيزي که تو ذهن من پيدا نمي شه ،سکون و آرامشه.با خودم که تعارف ندارم .ميدونم اگه کتاب بذارم جلوم،به تنها چيزي که توجه نمي کنم،چيزيه که مي خوانم.مي خوام کارهاي ناتمامم رو تموم کنم.اميدوارم ديرنشه...



    امشب هوا باراني است.
    امشب هوا باراني است و من گريه نمي کنم.
    امشب هوا باراني است و من
    نه
    من امشب مي گريم.
    شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني
    گشايشي از گريه شبانه بگيرد.
    شايد اشکهايم در ميان قطرات باران گم شود.
    باران اشکهايم را مي شويد.
    شايد هيچکس نفهمد که من گريسته ام.
    اما نه
    تو حتماًمي فهمي.
    فردا که ببينمت،
    صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
    و به نمناکي هواي دلم پي خواهي برد...


    به نام دوست که هر چه داريم از اوست
    حديث جاودانگي...
    اي دوست
    ترانه اي بخوان که شب ،
    از اين که هست ،
    عاشقانه تر شود !
    بمان که ساعت از بلور لحظه ها ،
    پر از تلألو ستاره ها شود .
    شکست نور ثانيه ،
    شکست اين دقيقه ها ،
    به مخمل حضور تو،

    در اين سراي دوستي/
    پيام خنده ميدهد
    به ميمنت ،
    به سادگي ،
    شب از ترانه هاي شاد ،
    پرز خوشه
    ميشود !
    و خوشه هاي اين خوشي ،
    شراب ناب ميدهد !
    مي شباب ميشود !
    زلال مهر جانفزا ،
    به جلد خانه ترانه ها ميرود !
    حديث جاودانگي ،
    سرود خوانواده ميشود .
    تو گرترانه سردهي ،
    گروه ما
    ترانه ها
    همه ترانه خوان شوند
    يک دل و يک صدا شوند
    لبي به جام بر نهي ،
    سکوت دلخراش ما
    ز ياد ......... ميرود !
    پرنده خيال ما ،
    ز بام ........ ميپرد !
    به دور دستهاي دور آشيانه ميکند !
    ما را رها زبند اين همه عذاب ميکند !
    .بهار زنده مي شود/



    سربلند و پيروز باشيد


     


    حوّا شدم‏
    دستم به آرزوى محالت نمى‏رسد،
    پاى حقيقتى به خيالت نمى‏رسد
    غير خودت چه تحفه رهاوردت آورم؟
    تقديمِ جمله‏اى به جمالت نمى‏رسد
    حوّا شدم، چو سيب تعارف نمودييم‏
    غافل از اينکه شوقِ وبالت نمى‏رسد
    دوشيزه‏اى به راهِ تو گسترده دامنش‏
    شد پير زال و گَردِ وصالت نمى‏رسد
    اى پلّه پلّه داده مرا ارتفاعِ عشق،
    جايى رسيده‏ام که مجالت نمى‏رسد
    چون حُرمتِ حريمِ توام ناشکسته بِه،
    شهناز را مخواه، حلالت نمى‏رسد


    نگاه حسرت‏
    اى شعر، اى صليبِ منِ عارى از گناه،
    خطّى که بر مسيرِ جبينم نوشته‏اند
    گويا چهار عناصر، آب و گِلِ مرا
    مصلوبِ عرض و طولِ شريعت سرشته‏اند

    عمرى است اختيار تمامِ وجودِ خويش‏
    در رنجِ چار ميخِ قضايت نهاده‏ام،
    گاهى به پاسِ حشرِ حروفى نخفته‏ام،
    گاه از پىِ قيامِ معانى ستاده‏ام‏

    پُشتِ نگاهِ حسرتِ نامحرمان بسى‏
    من ديده در قبالِ حضورت گشوده‏ام،
    گر شاعرى به نامِ کسى عاشقانه گفت،
    تنها به نامِ تو است که آنرا سروده‏ام‏

    آواى خونِ ريخته‏ام در سکوتِ تو،
    تا جاى جاى وادىِ عشقت فنا شوم،
    خورشيد گونه در اُفقت رفته‏
    ام فرو،
    تا مايه حسادت و رشکِ خدا شوم...

    اى شعر، اى تو سرخترين سيبِ معصيت،
    معصوميتيم نخورد دريغِ بهشتِ من‏
    پى بُرده‏ام که نيمه گمگشته منى،
    اى شعر اى بلاى من اى سرنوشتِ من!...



     




     اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ،

    دل من که به اندازه يک عشق است ،

    به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد .

    من تمام ساده لوحي يک قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم !

    و تو مي آيي

    بالاخره مي آيي ...

    فقط کمي دير کرده اي ! همين !!!Upgrade your email with 1000


     


    Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000


     


    شگفتا وقتي بود نمي ديدم
    وقتي مي خواند نمي شنيدم
    وقتي ديدم که نبود ...
    وقتي شنيدم که نخواند ...
    و من هنوز حيرانم
     


    حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!Upgrade your email with 1000

     


    Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000Upgrade your email with 1000


    دختر تنهاي شبUpgrade your email with 1000


     


     


     


     


     

     

     


  • + اشعاري از دلباختگان

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 8/1/1386:: 5:14 عصر



     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


     


     

    امشب هم آرزوي تو را دارم
    و تو باز خفته اي
    و باز آسمان تاريک است
    و هوا هم ديگر سرد است
    تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
    و من دارم مي سوزم
    و کسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
    و باز آرزوي تو و دستانت را دارم
    و دلم را تا ابد
    تا آن زمان که فرشتگان ملکوت
    در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند
    به تو مي سپارم
    و تو
    نمي دانم

    که آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...........؟؟؟؟!!!!!

    من از کجا شروع کنم
    وقتي سرآغاز ندارم
    يک قلم و يک کاغذ و
    يک درد هميشگي
    نميشه با نوشته ها
    که همه دردها رو بگي
    يه بغض خام توي گلوم
    يک دنيا حرف نا تموم
    آرزو ها پشت سرم
    نگاه من به روبروم
    حرفهاي پر شکايتي
    رو کاغذ هاي خط خطي
    از من فقط مونده به جا
    قلب پر از شکايتي
    اين کاغذاي خط خطي
    نامه درداي منه
    جاي پاي اشک من
    از گريه هاي نم نمه
    غمي نشسته تو دلم
    اشک چه زيبا شده باز
    ترانه هام زمزمه مستي شبها شده باز
    غم شکستن روبروم
    که عاشقانه ديده ام
    با اشک غزل شکفتم
    با بغض غزل چيده ام
    از کس گله نميکنم
    شکايت از دل منه
    دلم هنوز در حسرت
    يک آرزوي باطله
    رفتن من حتمي شده موندمن بي حاصله

    همه مي پرسند « چرا شکسته دلت ؟ مثل آنکه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ
    يک دريا را در قطره نمي توان پيدا کرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو کرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت کرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي کند



     

    سلام به همه دوستان سال نو همتون مبارک باشه. من يک متن کوتاه آماده کردم اميدوارم خوشتون بياد.
     

                                                    نشانه‌ها

    زمستان گذشت و جاي خود را به بهار داد، بهاري که نمي‌دانم چگونه خواهد بود؟

    وقتي به درخت خشکيده باغچه مي‌نگريستم باور نمي‌کردم ظرف چند روز لباسي از برگ و گل بر تن مي‌کند، درخت به ظاهر مرده‌اي که يکباره جان مي‌گيرد.

    خدايا چقدر نشانه برايمان قرار داده‌اي و ما، در خوابيم.

    شبيه‌ترين نشانه به زندگي ما همين تغيير فصلهاست (بهار- تابستان- پاييز- زمستان).

    زمستاني که در آن درخت‌ها مي‌ميرند بهاري که جان تازه مي‌دهد

    تابستان فصل ميوه و محصول و پاييز وقت ريزش برگ از تن درخت

    باز زمستان و مرگ، باز بهار و زندگي.

    درست مثل دنيا و آخرت اصلاٌ خود زندگي تولد- جواني- پيري و مرگ.

    باز زندگي پس از مرگ و مائيم و اعمال ما نزد خدا.

    کاش مي‌دانستم چگونه زندگي کنم تا فردا شرمنده نباشم.

     

    دوستان اگر در نوشته‌هايم ردپايي از غم ديديد مرا ببخشيد فقط مي‌خواستم يادآور شوم که همه چيز به سرعت مي‌گذرد بياييد قدر لحظه‌هاي زندگيمان را بدانيم

    نوشته هاي روي دسته صندلي براي کسي که رفت وديگر نيست ...!


    مرا به تنهايي خود واگذاشتند همه
    همه رفتند ولي تو هم............؟

    هنوز هم هر از چند گاهي تصويري از آن روزهارا به خاطر مي آورم.مثل ماري درون ذهنم مي پيچد و مغزم داغ مي شود و مي خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذي يا دسته صندلي مي گردم تا روي آن بنويسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به ياد مي آورم و همانهاست که هر روز مرا مي سوزاند و خاکستر مي کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار مي شود.مدت هاست که در جهنم اين خاطرات اسيرم.مگر مي توانم ذره اي از نگاه هاي او ٬ خنده هاي او ٬ حرف هاي او ٬ اشک هاي او ٬ نگاه هاي او و باز هم نگاه هاي او را فراموش کنم؟ هرگز نفهميدم که از کجا شروع شد و در کجا خاتمه يافت. مثل قطعه اي از پازل مي ماند که قطعه هاي اطرافش گم شده است و امروز دقيقا در نقطه اي ايستاده ام که سال پيش خاطراتم از آنجا شروع مي شود و در همين نقطه است که همه چيز پايان مي يابد.افسانه زندگي من فقط همين يک نقطه است.
    تا کنون هزار بار فکر کرده امبراي اتفاقي که شروعي نداشته پايانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پستکه چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم .
    و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی٬ بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد که من چرا مردم.

    از زندگی از این همه تکرار خسته ام
    از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

    دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
    امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
    دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

    آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
    بیزارم از خموشی تقویم روی میز

    وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
    از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

    از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
    تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

    از حال من مپرس که بسیار خسته ام

     

    ...

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     



    لحظه هاي سخت تنها ماندنم



    با تو يک دنيا قشنگي مي شود



    با تو حتي خوابهاي تلخ من



    يک بغل روياي رنگي مي شود



    هيچ مي داني دلم اين روزها



    بي تو دائم بي قراري مي کند؟



    عصر بغض آلود و خيس جمعه ها



    در فراقت سخت زاري مي کند؟



    نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟



    نامه اي از لحظه هاي انتظار



    از ميان کوچه هاي تنگ دل



    نامه اي از باغ سيب بي بهار



    آسمان هم باز باريدن گرفت



    مي نوازد چنگ باران را خدا



    بوي خوب خاک و عطر ياد تو



    مي کشد تا شهر رويايت مرا  



    کاش در اين لحظه هاي تلخ درد



    شانه هايت تکيه گاه گريه بود



    کاش لبخند قشنگت از دلم



    غصه هاي کهنه اش را مي ربود!



    چشمهاي خيس من در يک اميد



    قلب من در آرزوي وصل توست



    سوخت باغ هستي ام در اين خزان



    خوب مي دانم بهاران فصل توست


    دختر تنهای شبUpgrade your email with 1000


     


    گفت تيغه ي يک گياه   



     




     


    تيغه ي يک گياه به يک برگ پاييزي گفت (( هنگامِ افتادن چه سروصدايي مي کني ! همه ي روياهاي



     


     



     


    زمستاني مرا به هم مي ريزي .))



     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     


    برگ برآشفت و گفت (( اي فرومايه ي فرونشين ! موجود بي آواز و



     




     




     


    بدخلق ! تو در هواي بالا زندگي مي کني و از صداي آواز چيزي نمي فهمي .))



     




     


    آنگاه برگ پاييزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت .



     


    چون بهار رسيد باز بيدار شد – و يک تيغه ي گياه بود .



     




     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     




     




     




     


    هنگامي که پاييز آمد و خواب زمستاني او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روي او مي ريختند ، زير لب



     




     




     




     


    با خود مي گفت (( واي از دست اين برگهاي پاييزي !



     




     


    چه سرو صدايي مي کنند ! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي زنند .))



     




     




     




     




     


    از کتاب پيامبر و ديوانه ( جبران خليل جبران )



     


    خوشا پرنده ...   



     




     


    من ترجيح مي دهم به گونه اي زندگي کنم که انگار خدايي هست



     


    و بعد از مرگ متوجه شوم که خدا نيست بجاي اينکه



     


    بگونه اي زندگي کنم که انگار خدايي نيست و بعد از مرگ متوجه شوم که خدايي هست



     


    ***



     


    من با عشق آشنا شدم



     


    و چه کسي اين چنين آشنا شده است ؟



     


    هنگامي دستم را دراز کردم که دستي نبود



     


    هنگامي لب به زمزمه گشودم



     


    که مخاطبي نداشتم



     


    و هنگامي تشنه اش شدم



     


    که در برابرم دريا بود و دريا بود و دريا



     


     



     


    مي ديدند که آمده دستشان را بگيرد
    و مي گريختند
    مي ديدند که آمده نجاتشان دهد
    و مي رفتند


    گفت تيغه ي يک گياه   



     




     


    تيغه ي يک گياه به يک برگ پاييزي گفت (( هنگامِ افتادن چه سروصدايي مي کني ! همه ي روياهاي



     


     



     


    زمستاني مرا به هم مي ريزي .))



     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     


    برگ برآشفت و گفت (( اي فرومايه ي فرونشين ! موجود بي آواز و



     




     




     


    بدخلق ! تو در هواي بالا زندگي مي کني و از صداي آواز چيزي نمي فهمي .))



     




     


    آنگاه برگ پاييزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت .



     


    چون بهار رسيد باز بيدار شد – و يک تيغه ي گياه بود .



     




     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     




     




     




     


    هنگامي که پاييز آمد و خواب زمستاني او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روي او مي ريختند ، زير لب



     




     




     




     


    با خود مي گفت (( واي از دست اين برگهاي پاييزي !



     




     


    چه سرو صدايي مي کنند ! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي زنند .))



     


    گفت تيغه ي يک گياه   



     




     


    تيغه ي يک گياه به يک برگ پاييزي گفت (( هنگامِ افتادن چه سروصدايي مي کني ! همه ي روياهاي



     


     



     


    زمستاني مرا به هم مي ريزي .))



     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     


    برگ برآشفت و گفت (( اي فرومايه ي فرونشين ! موجود بي آواز و



     




     




     


    بدخلق ! تو در هواي بالا زندگي مي کني و از صداي آواز چيزي نمي فهمي .))



     




     


    آنگاه برگ پاييزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت .



     


    چون بهار رسيد باز بيدار شد – و يک تيغه ي گياه بود .



     




     




     




     


    Image hosting by TinyPic



     




     




     




     


    هنگامي که پاييز آمد و خواب زمستاني او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روي او مي ريختند ، زير لب



     




     




     




     


    با خود مي گفت (( واي از دست اين برگهاي پاييزي !



     




     


    چه سرو صدايي مي کنند ! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي زنند .))



     




     



     




     




     




     


    .


     .




     




     




     


    .


     


    .



  • + نازنينا باورم کن

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 26/12/1385:: 12:17 عصر




     



     



     




     



     






     



     





    Image hosting by TinyPic


    Image hosting by TinyPic


     


    گفت تيغه ي يک گياه   



    تيغه ي يک گياه به يک برگ پاييزي گفت (( هنگامِ افتادن چه سروصدايي مي کني ! همه ي روياهاي


     


    زمستاني مرا به هم مي ريزي .))




    Image hosting by TinyPic


    برگ برآشفت و گفت (( اي فرومايه ي فرونشين ! موجود بي آواز و




    بدخلق ! تو در هواي بالا زندگي مي کني و از صداي آواز چيزي نمي فهمي .))



    آنگاه برگ پاييزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت .


    چون بهار رسيد باز بيدار شد – و يک تيغه ي گياه بود .





    Image hosting by TinyPic





    هنگامي که پاييز آمد و خواب زمستاني او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روي او مي ريختند ، زير لب





    با خود مي گفت (( واي از دست اين برگهاي پاييزي !



    چه سرو صدايي مي کنند ! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي زنند .))






    از کتاب پيامبر و ديوانه ( جبران خليل جبران )


    خوشا پرنده ...   



    من ترجيح مي دهم به گونه اي زندگي کنم که انگار خدايي هست


    و بعد از مرگ متوجه شوم که خدا نيست بجاي اينکه


    بگونه اي زندگي کنم که انگار خدايي نيست و بعد از مرگ متوجه شوم که خدايي هست


    ***


    من با عشق آشنا شدم


    و چه کسي اين چنين آشنا شده است ؟


    هنگامي دستم را دراز کردم که دستي نبود


    هنگامي لب به زمزمه گشودم


    که مخاطبي نداشتم


    و هنگامي تشنه اش شدم


    که در برابرم دريا بود و دريا بود و دريا


     


    مي ديدند که آمده دستشان را بگيرد
    و مي گريختند
    مي ديدند که آمده نجاتشان دهد
    و مي رفتند




    مي ديدند که امده سعادت هديه شان کند
    شاخه شاخه گلهاي بهشت را در جهنم گمراهيشان بريزد
    آيه آيه نور آسمان را در زمين بي خبري شان بتابد
    مي ديدند
    قرآن مبين را ....
    وبر چشم مهري داشتند
    و بر دل قفلي که گشوده نميشد .





     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     




  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ