بي عشق!!!
 RSS 
 Atom 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 4825
بازديد امروز : 8
بازديد ديروز : 12
........... درباره خودم ...........
بي عشق!!!
مدير وبلاگ : مسعودمسلمي زاده[34]
نويسندگان وبلاگ :
دل پاک مثل برف زمستون[0]


........... لوگوي خودم ...........
" style="border: #800000 1px solid;" align="absMiddle" alt="بي عشق!!!" vspace="5">
........ پيوندهاي روزانه........


............. بايگاني.............
نازنینا [4]
نازنینا باورمکن [5]
عاشقانه [9]
کلامهای عاشقانه [3]
دلهای عاشق [2]
اشعاری از دلباختگان [6]
زیبای ناز [2]
دلسوختگان عشق

........ موضوعات وبلاگ ........
با بر و بچ
سرگرمي‏ها
اخلاق و عرفان

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... دوستان من ...........
سارا
روياي نيمه تمام

......... لوگوي دوستان من .........




............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 
........... طراح قالب...........


  • + دلسوختگان عشق

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 10/2/1386:: 6:14 عصر

    بعضي ها سلام
    بعضي ها يه سلام مخصوص براي بعضي ها که واقعا دوسشون دارم
    بعضي ها شنيديد که ميگن آدم از فرداي خودش خبر نداره
    بعضي ها يه روز نا اميد از همه کس
    بعضي ها يه روز خسته از تموم دنيا و همه ادماي روي دنيا
    بعضي ها يه روز پشت ميکنن به دنيا با همه چيزاي خوب و بدش
    بعضي ها يه دفعه ميان
    بعضي ها که رفته بودن ميان
    بعضي ها نمي دونم چرا اومدن ولي ميدونم چرا رفتن
    بعضي ها اميدوارم ديگه هيچ وقت رفتنشو نبينم
    بعضي ها بهتره ديگه دربارش حرف نزنم اينجوري بهتره
    بعضي ها يه روزشون که اون همه بد و نا اميد کننده بود ولي در عوض فرداش
    بعضي ها چه فردايي بود
    بعضي ها چه خاطره اي بود
    بعضي ها تو واقعيت که چي تو خيال که چي تو تصورشونم همچي روزي رو نمي ديدن
    بعضي ها فکرشو بکنيد
    بعضي ها رو که چندين ساله باهاش حرف نزديد
    بعضي ها رو که تمام زندگيتون بوده
    بعضي ها رو که همه عشقتون بوده
    بعضي ها رو که همه چيزتون بوده
    بعضي ها از روي خود خواهي و حسادت ازتون جدا کنن اونم فقط به خاطر يه سري دلايل بچه گانه
    بعضي ها خودتون قضاوت کنيد که چقدر اين دوري سختي
    بعضي ها مي دونن چي دارم ميگم و مي فهمن من چي کشيدم
    بعضي ها حالا تصور کنيد بعد از سالها يه روز
    بعضي ها که خيلي نا اميد و خسته شدن بر حسب اتفاق
    بعضي ها رو ببينن
    بعضي هاي خودشونو
    بعضي هايي که همه چيزشون بوده
    بعضي هايي که عشقشون بوده و بعد با
    بعضي ها پيش هم تنها بشن
    بعضي ها باهم تو يه ماشين
    بعضي ها کنار هم تو يه جاده باروني
    بعضي ها ميتونيد تصور همچي لحظه اي رو بکنيد
    بعضي ها مي فهميد چي دارم ميگم
    بعضيها دوست داشتن اون جاده هيچوت تمومي نداشت
    بعضي ها ميخواستن اين جاده تا ابد ادامه داشت
    بعضي ها فقط حرف بزنن با هم
    بعضي ها درد دل کنن با هم
    بعضي ها گريه کنن با هم
    بعضي ها يه دنيا حرف برا هم داشتن
    بعضي ها هنوزم موندن اين چه تقديري بود که بعد از اين همه سال اونم تو اون هواي باروني اون موقعيت پيش اومد
    بعضي ها خوشحالن بابت همه چيز
    بعضي ها خوشحالن که تونستن برا بعضي ها کاري بکنن کاري که اگه نمي کردن تا اخر عمر حسرتشو مي خوردن
    بعضي ها فقط کار خدا بوده که اينجوري بشه
    بعضي ها البته کمک يه دوست هم بوده
    بعضي ها که خيلي بيشتر از يه کلمه دوست و چند تا جمله ارزش دارن
    بعضي ها خيلي خوبن نميشه گفت چه جوري و چقدر فقط .............
    بعضي ها اميدوارم که ديگه هيچ ( تا ) بوجود نياد
    بعضي ها ديگه نمي دونم چي بايد بگم و چه جوري بگم ولي مي دونم يه دنيا بعضي ها برا گفتن دارم
    بعضي ها بقيه بعضي ها شون باشه برا بعضي هاي ديگه
    بعضي ها از آقا سعيدم به خاطر لطفي که روز 30 فروردين بهش کردن ممنونن
    بعضي ها دوستتون دارم
    بعضي ها فعلا


     


    جادوي سکوت

    من سکوت خويش را گم کرده ام
    لاجرم در اين هياهو گم شدم
    من ، که خود افسانه مي پرداختم
    عاقبت افسانه ي مردم شدم
    اي سکوت ، اي مادر فريادها ،
    ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
    تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
    چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
    در پناهت برگ و بار من شکفت
    تو مرا بردي به شهر يادها
    من نديدم خوشتر از جادوي تو
    اي سکوت ، اي مادر فريادها
    گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
    تو کجايي تا بگيري داد من ؟
    گر سکوت خويش را مي داشتم
    زندگي پر بود از فرياد من!




    آموخته ام
    آموخته ام... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
    . آموخته ام... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
    آموخته ام... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال .بالا رفتن از کوه هستيم
    آموخته ام... که فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد کرد
    .آموخته ام... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
    .آموخته ام... که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
    .آموخته ام... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم


     


    توبازنده اي زندگي!!


    ومن آن فسيل هزارساله که ديگرفريب نمي خورد،

    نه به آسمان آبيت

    نه به هواي تازه ات

    نه به صبح وشاديهاي توخاليت وغمهايت

    هه!!!!

    ديگرحنايشان رنگي ندارد

    من، آن فسيل هزارساله ام که ديگرفريب نمي خورد

    و تو!!

    بازنده اي زندگي

    ديگرمرا به هرچه مي خواهي بفريب

    مرا به هرچه مي خواهي بفريب

    الا به عشق!

    که براي چنين فريبي

    هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمي کنم.....

     

                                   ****

     

    شب از جنگل شعله ها مي گذشت

    حريق خزان بود وتاراج باد

    من آهسته دردود شب، رو نهفتم

    و درگوش برگي

    که خاموش خاموش مي سوخت

    گفتم:

       

        تو را مي دواند به دنبال زندگي
                                                  مرا مي دواند به دنبال هيچ!!!

                                          

     

                                   ****

     

    بارالها...

    مرا ازحکمتي که گريه نمي آورد

    فلسفه اي که نمي خنداند

    وعظمتي که دربرابرکودکان، سرخم نمي کند

                                                           دور نگهدار!!!

     


    من نيستم
    آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
    من نيستم من.
    من گرفتارم من اسيرم من خستم
    هيچ راهي نيست؟
    راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.
    من نيستم من
    جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
    آه شقايق هاي وجودم :
    با گذشته زندم.
    بشنو از من ، من نيستم من
    بشنو و هيچ نگو از من
    با محبّت با وجودي از عشق
    با قلم ها در شب
    با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح
    هيچ نگو
    بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
    رنگ من در غم نيست
    رنگ من آبي است

    روح من بر قايق
    قايقي بر درياست.
    آه بر من که نيستم ، من نيستم من
    غوطه ور در خواب
    لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.
    فکر من شب ها
    مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي
    که رهاست از سيلاب
    فکر غم هاي دراز
    بشنو از من
    من نبودم من ، که چنين مي ميرم
    مي شنيدم که دلي هم ميگفت :
    جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
    آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم
    روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.



    بشنو از من که نگاهم سرد است
    قاصدک هاي وجودم انگار
    خسته ، ليک در باد است.

     
    اي شقايق نيست با من ياري نيست
    تا بگويد قصّه راه دراز
    تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.
    در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
    يار من هم يا تويي يا شعر من.
    تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!
    من خدا مي خواهم
    در تکاپوي و تلاش زندگي
    من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.
    بشنو از من
    گر نمانم شايد
    در دلم خواهي ماند.
    من که رفتم آنوقت
    قصّه ها خواهي خواند
    که مرا دريابي !!!
    بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
    تو مرا خواهي داشت
    شعر من آهنگ نيست
    نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
    شعر من يک راز است
    که دلم با خود گفت.
    بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
    سرّ خود با پاييز
    قصّه اي روح انگيز ........

    y * f * 


    فرشته نبود

    اما مهربان بود

    بي پناهم که يافت

    خانه اي ساخت برايم

    از نور و آرامش

    و من با شکوه زيستم.

    دست هايش سفيد بود و روشن

    انگار از چيدن ماه آمده بود.

     


     

    پيانويي مه آلود

    در ايوان چوبي خانه

    صندق آهنگهاي قديمي عشق.

    روزگاري دوستت ميداشتم

     


     

    من ابر شدم

    گفته بودي که خورشيدي

    يادت هست

    تا زيبا تر بتابي

    چقدر گريستم؟

     


     

    نه راز

    نه قصه

    نه رويايي دور

    تو خورشيدي زيبايي

    براي پنجره ي کوچک من

     


     

    هيچ کس باور نمي کرد

    که من

    به خاطر صدايي که

    دوباره بشنوم

    در کوچه هاي شبانه

    تلف شدم

    مردم

    تو صداي دل انگيز پيانويي بودي

    که در يک شب مهتابي

    از کلبه مجهول به گوش مي رسيد.

    هيچ کس باور نميکند

    که من

    به خاطر...

     

    سحر عزيزم

     

     

    هو

    خاکي

    بيا درويش بشيم خاکي وبي ريا شيم
    قفل تن رو بشکنيم از من وما رها شيم

    بيا پروانه صفت به دورهم بگرديم
    زيرچترمعرفت يک دل و يک صدا شيم

    زندگي با کبر صفا ندار
    عالم فاني بقا نداره

    اونايي که خاکين
    عاشق دل پاکين
    پيش خدا عزيزن وشاه و گدا نداره

    افتاده شو
    مغرور نباش
    پروانه شو
    بي نور نباش

    اين همه به مال و منالت نناز
    يا اينکه به حسن جمالت نناز
    دو روز دنيا که منم نداره
    خوردن حرص بي شکم نداره


    زندگي بذر محبت کاشتن
    نه به ناداري و نه به داشتن
    حاصل عمر گرانمايه ي ما
    نامي نيک به جا گذاشتن


    افتاده شو
    مغرور نباش
    پروانه شو
    بي نور نباش
    جانانه شو
    منفور نباش


    هم ترانه ياد من باش!

    بي بهانه يادمن باش!

    وقت بيداريه مهتاب٬

    عاشقانه ياد من باش!

     

    ?????? At site?????? At site


     

     

     

     نظر يادتون نره منتظر نظرات شما دوستان هستم با تشکر مديريت وبلاگ  

     

     

     

     

     

     


     




  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ