بي عشق!!!
 RSS 
 Atom 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 4825
بازديد امروز : 8
بازديد ديروز : 12
........... درباره خودم ...........
بي عشق!!!
مدير وبلاگ : مسعودمسلمي زاده[34]
نويسندگان وبلاگ :
دل پاک مثل برف زمستون[0]


........... لوگوي خودم ...........
" style="border: #800000 1px solid;" align="absMiddle" alt="بي عشق!!!" vspace="5">
........ پيوندهاي روزانه........


............. بايگاني.............
نازنینا [4]
نازنینا باورمکن [5]
عاشقانه [9]
کلامهای عاشقانه [3]
دلهای عاشق [2]
اشعاری از دلباختگان [6]
زیبای ناز [2]
دلسوختگان عشق

........ موضوعات وبلاگ ........
با بر و بچ
سرگرمي‏ها
اخلاق و عرفان

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... دوستان من ...........
سارا
روياي نيمه تمام

......... لوگوي دوستان من .........




............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 
........... طراح قالب...........


   [آرشيو شده ها]
  • + ياد خدا +.........................

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 29/5/1387:: 6:27 عصر

    www.hamtaraneh.com


     



    ياد خدا

    در لحظه شادي:پروردگار را ستايش کن. حمد و سپاس مخوص اوست و هيچ کس و هيچ چيز در مرتبه او شايسته ثنا نيست .

    در لحظه سختي :فقط از خداوند کمک بخواه .او بهترين فريادرس است و هميشه با تو در کنار توست .

    در لحظه حيراني و گمراهي:فقط خدا را خدا جستجو کن .او هدايت گر به سوي نعمت هاست.راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پيدا و نهان با خبر است.

    در لحظه آرامش:معبود را مناجات کن .او تنها اجابت کننده دعاهاست. براي همه دعا کن به خصوص براي کساني که در حقشان بدي کرده اي و همين طور براي کساني که با تو مشکل دارند ودر آخر براي خواسته هاي خودت دعا کن .او گوش مي دهد .

    در لحظه نااميدي :اميدت به خدا باشد .او اميد نااميدان است و هميشه به ياد داشته باش که از" اين بگذرد".

    در لحظه تنهاي :پروردگار را صدا بزن .او هيچ وقت بنده اش را تنها نمي گذارد.همين الان مي تواني حضورش را در کنارت حس کني.فقط کافي است صدايش بزني. او تنها يار تنهايي هاست.

    در لحظه نياز:حاجت خود را از درگاه خالق هستي طلب کن زيرا "نتيجه طلب از خلق اگر روا شود منت و اگر نه ذلت " در حالي که طلب از او بر آورده شود نعمت ". و اگرنه حکمت "و به خاطر داشته باش که او بي نياز مطلق است.

    در لحظه دردناک :به خداوند اعتماد کن.او بهترين معتمد است و هرگز پشت تو را خالي نمي کند. براي هر دردي درماني انديشيده است.

    در لحظه دلشکستگي :دلت را به خداوند بده.او بهترين مونس است.هميشه براي تو وقت دارد وهيچ گاه دل تو را نمي شکند.

    در لحظه عاشق شدن :خالق عشق را در نظر داشته باش.بايد از عشق زميني به عشق آسماني رسيد.

    در لحظه نگراني و دلواپسي:از ذکرش غافل نشو چون "ياد خدا آرام بخش دلهاست. "همه چيز درحيطه قدرت و کنترل اوست.پس توکلت فقط به خدا باشد.کارها را به او بسپار تا زمان انتظاربه آخر برسد.

    در لحظه پيروزي :از معبود تواضع و فروتني طلب کن.از غرور بپرهيز که بزرگترين اشتباه است که خدا از غرور خيلي بدش مي آيد .

    در لحظه شکست:مطئمن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمي گذارد زمين بخوري مگر انکه که خودت دست او را رها کني. هر شکستي بايد مقدمه اي براي پيروزي باشد.

    در لحظه ضعف و ناتواني :از قادر مطلق توانايي بخواه.هيچ چيز براي او غير ممکن نيست. همه چيز براي خداوند بزرگ ممکن هست ممکن.

    در لحظه کار:به خداوند تکيه کن.او محکم ترين تکيه گاه و پشتيبان است.و هر کاري را به نام او شروع کن .بکوش و پشتکارداشته باش .سپس همه چيز را به خداوند واگذار کن.کسي که خود حرکت مي کند.خداوند به او برکت مي دهد.

    در لحظه تاريکي:با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مايه برکت و روشنايي زندگي خود قرار بده.

    در لحظه پريشاني :به خداوند پناه ببر که او امن ترين پناهگاه است.و سر پناه بي پناهيان.

    در لحظه دلتنگي :با معبود خود راز و نياز کن.او داناي اسرار و نهان و محرم رازهاست.

    هميشه در همه حال پروردگار را با صداي آرام و با احترام بخوان.او قدرت و ظرفيت و انجام هر کاري را دارد.توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وي معطوف کن.

    خداوند تو را عاشقانه .بدون هيچ قيد و شرطي تو را دوست مي دارد .و هيچ چيز نمي تواند از شدت اين عشق بکاهد.او در لحظه هاي خواب و بيداري ,اضطراب و آرامش ,کار و تفريح و خلاصه در هر موفقيت و شرايطي مراقب تو و لطفش شامل حالت است.به معبود بينديش ايمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه.همه چيز درست مي شود.انشاءالله


     


     


     


    همرنگ چشم هايت سکوت مي کنم


     


    8


     


     


    گاهي که رنگ چشمان تو را گم مي کنم
     پاييز مي شوم
     و باد لهجه اي زرد
     کشان کشان
     هلم مي دهم تا سنگسار علاقه
    همين کافي نيست که پلک نزني ، گلم ؟
    حالا شب به نيمه هاي عقربه مي رسد
     و من فکر مي کنم ديروز سر انگشت پنجره
     روي کدام سطر کوچه بود
     که پاورچين و ساده
    به آغوش تو ريختم
     راستي ، کجاي شب بودي که خواب زمستان سفيد شد ؟
    پنجره پيش بيني کرده بود
     مرا که ببوسي برف مي گيرد
     حالا در عمق زمستان
    کبوتري با آوازي از جنس سيب
    روي لب هايم آشيانه کرده
     کبوتري سبز که در ايينه پرواز مي کند
    چشم به راه کدام واژه از دهان دريايي ؟
     باور کن
     هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده
     نخ بادبادک نگاهت را پايين بياور
    به من نگاه کن
     امروز پنجم پنجره است
     و من اندازه ي همين آسمان برهنه
    دوستت دارم

     


    9


     


    تو اگر لب تر کني
     دير يا زود
     باراني ام را مي پوشم
    و به ديدن باران هاي تمام روزهاي هفته از سال نيامده مي روم
     به خاطر تو ، مخاطب
    دير يا زود
     آسمان را جواب مي کنم ، دريا راخراب
    تو فقط لب تر کن
    آه ، چه قدر خوبم من در اين ساعت خوابيده
    چه قدر خوبم
     وقتي که مي گويي
     مراقب دختري که ته ايينه ات شاعر مي شود باش
     چه قدر خوبم
     وقتي که هر چند بي برواز ، بي واژه ، بي اتفاق
    اما هستي
     سبز و ساده و آرام
     مي نشيني و از خورشيد عريان دوشنبه ها حرف مي زني
     که ترس از سفر کبودش مي کند
     و از هلال ماهي
     که در ايينه ام کاشته ام
     و ناشنيده مي داني
    هر سال زمستان پر از عطر بابونه مي شود
     نگاهم مي کني
    دهانم طعم آبي مي گيرد
     نگاهم مي کني
     آسمان بنفش مي شود
    بنفشه مي بارد
    دريا طعم نارنج مي گيرد
    نارنجي مي شود
     نگاهم مي کني
     ساعت بيدار مي شود
     عقربه ها راه مي افتند
     به هشتاد مي رسند
    نگاه تو روي نت سي قفل مي کند
     نگاه من کليد سل مي شود
    قفل را باز مي کند
    آه ، چه قدر خوبم
    وقتي که بي برواز ، بي واژه ، بي اتفاق
     اما هست


     


    به خاطر بسپاريم



    زماني مي رسد که تصور مي کني همه چيز به پايان رسيده است،در حالي که آن زمان،نقطه آغاز است!
    لحظاتي خود را رها کن،آنگاه در تنهايي خود را بياب!
    از کساني مباش که از گناه ديگران ترسناکند و از عاقبت گناه خود غافل!
    کاري را که فکر مي کنيد درست است فراموش نکنيد و به محض آنکه احساس کرديد کارتان اشتباه است از آن دست بکشيد!
    بزرگترين درس اشتباهات اين است که آنها را فقط يک بار انجام دهيم!
    ايمان به قضا و قدر،غم و غصه را بر طرف مي کند!
    بهترين شيوه انجام کار بزرگ و ظاهرا غيرممکن،تقسيم آن به کارهاي کوچک است!
    مواظب خودت باش،وقتي خورشيد به زمين نگاه مي کند،مي تواند بگويد:اين بيکاره اي است که خوابيده!
    کسي که از هيچ کس عيب جوئي نکرده در شمار عذرخواهان در نمي آيد!آن را که ادب نباشد خرد نباشد
    !


     


     


     


     


     


     



  • + عشق بزرگ وقصيده ابي خاکستري سياه

  • نويسنده : مسعودمسلمي زاده:: 16/5/1387:: 7:10 عصر

    عشق بزرگ


    واعتراف قشنگ است اگر چه با تاخير


    پرنده بودم اما پرنده‌اي دلگير


    پرنده بودم اما حواي باغ زمين


    از آسمان بلندم کشيده بود به زير


    پرنده بودم اما پرنده‌اي بي‌پر


    پرنده بودم آري ولي عليل و اسير


                     *


    چقدر منتظرت بودم اي چراغ مراد


    که خط گمشده‌ام را بياوري به مسير


    و آمدي و مرا زين خرابه پر دادي


    به سمت باز افق‌هاي روشن تقدير


                    ***                


    ميان اين من حال و تو اي من پيشين


    تفاوتي است اساسي، قبول کن بپذير


    گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت


    ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير


    به راز عشق بزرگي وقوف يافته‌ام


    مرا مجاب نمي‌کرد عشق‌هاي حقير


    پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد


    پرنده‌ام آري يک پرنده ...


     


    بذار يواش شروع کنم سلام گلم . همنفسم
    آرزوهام راضي شدن ديگه بهت نمي رسم
    گفتم چيا گفتي بهم؟ گفتي که آينده داري
    دنيا همش عاشقي نيست گريه داري. خنده داري
    گفتم که گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
    به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش کسي
    خلاصه گفتم که چشات قصدرسيدن نداره
    روياها کاله و دسات خيال چيدن نداره
    گفتم که گفتي زندگيت غصه داره . سفر داره
    هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره
    گفتم تو گفتي روياها مال شباي شاعراست
    شهامتو کسي داره که شاعر مسافراست
    مسافرا اون آدمان که با حقيقت مي مونن
    تلخياشو خوب مي چشن . غصه هاشو خوب مي دونن
    گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
    عاشقيمو قايم کنم تو طالع تو کم باشم
    گفتم که گفتي ما دوتا به درد هم نمي خوريم
    ولي يه جا مثل هميم. هر دو مون از غصه پريم
    گفتم تو گفتي مي تونيم يادي کنيم از همديگه
    اما کسي به اون يکي ليلي و مجنون نمي گه
    گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جداجداست
    حرف تو رو چشم منه ..اما اينام دست خداست
    هر چي که تو گفته بودي گفتم به دل بي کم و بيش
    حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پيش
    دلم که حرفاتو شنيد . اول که باورش نشد
    ولي نه. بهتره بگم .نفهميدش . سرش نشد
    يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد
    رنگ از رخش . نه نپريد . شکست و مرد و تيره شد
    بلور روياهام ولي . چکيد مثله خواب تگرگ
    آرزوهام از هم پاشيد . رسيد ته کوچه مرگ
    راستش ازم چيزي نموند . به جز همين جسم ظريف
    خوب مي دوني چي ميکشه غريب تو خونه حريف
    نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
    روياو آرزو که هيچ . حتي دل ديونه نيست
    دوستت دارم . چه توي خواب . چه توي مرگ و بيداري
    فداي يه تار موهات . که منو دوستم نداري
    مواظب آدما باش . زندگي گرگه مهربون
    خداي روياي منم .. هنوز بزرگه مهربون


    شاعر؟


    قصيده آبي خاکستري سياه

    در شبان غم تنهايي خويش
    عابد چشم سخنگوي توام
    من در اين تاريکي
    من در اين تيره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گيسوي توام
    گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
    گيسوان تو شب بي پايان
    جنگل عطرآلود
    شکن گيسوي تو
    موج درياي خيال
    کاش با زورق انديشه شبي
    از شط گيسوي مواج تو من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
    کاش بر اين شط مواج سياه
    همه ي عمر سفر مي کردم
    من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
    گيسوان تو در انديشه ي من
    گرم رقصي موزون
    کاشکي پنجه ي من
    در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
    چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
    گونه ام بستر رود
    کاشکي همچو حبابي بر آب
    در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
    شب تهي از مهتاب  ، شب تهي از اختر
    ابر خاکستري بي باران پوشانده آسمان را يکسر
    ابر خاکستري بي باران دلگير است
    و سکوت تو پس پرده ي خاکستري سرد کدورت
      افسوس سخت دلگير تر است

    شوق باز امدن سوي توام است
    اما
    تلخي سرد کدورت در تو
    پاي پوينده ي راهم بسته
    ابر خاکستري بي باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته
    واي ، باران  باران ؛
    شيشه ي پنجره را باران شست
     از دل من اما  چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربي رنگ
     
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    مي پرد مرغ نگاهم تا دور
    واي ، باران  باران ؛
    پر مرغان نگاهم را
     شست

    خواب رؤياي فراموشيهاست
    خواب را دريابم  که در آن دولت خاموشيهاست
    من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
    و ندايي که به من مي گويد :
     ”گر چه شب تاريک است دل قوي دار ، سحر نزديک است “
    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن مي بيند
    مهر صبحدمان داس به دست
    خرمن خواب مرا مي چيند
    آسمانها آبي
     پر مرغان صداقت آبي ست
    ديده در اينه ي صبح تو را مي بيند
    از گريبان تو صبح صادق
     مي گشايد پر و بال
    تو گل سرخ مني  تو گل ياسمني
    تو چنان شبنم پاک سحري ؟
    نه
    از آن پاکتري
    تو بهاري ؟
    نه
    بهاران از توست  از تو مي گيرد وام
    هر بهار اينهمه زيبايي را
    هوس باغ و بهارانم نيست
    اي بهين باغ و بهارانم تو
    سبزي چشم تو  درياي خيال
    پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز
    مزرع سبز تمنايم را
    اي تو چشمانت سبز
     در من اين سبزي هذيان از توست
    زندگي از تو و  مرگم از توست
    سيل سيال نگاه سبزت همه بنيان وجودم را ويرانه کنان مي کاود
    من به چشمان خيال انگيزت معتادم  و دراين راه تباه  عاقبت هستي خود را دادم
    آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
    در پي گمشده ي خود به کجا بشتابم ؟
    مرغ آبي اينجاست
    در خود آن گمشده را دريابم
    در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
    کاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون کن

    باز کن پنجره را    تو اگر بازکني پنجره را
    من نشان خواهم داد  به تو زيبايي را
    بگذر از زيور و آراستگي
    من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
    که در آن شکوت پيراستگي
    چه صفايي دارد
    آري از سادگيش
    چون تراويدن مهتاب به شب
    مهر از آن مي بارد
    باز کن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به عروسي عروسکهاي  کودک خواهر خويش
    که در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
    صحبت از سادگي و کودکي است
    چهره اي نيست عبوس

    کودک خواهر من  در شب جشن عروسي عروسکهايش مي رقصد
    کودک خواهر من  امپراتوري پر وسعت خود را هر روزشوکتي مي بخشد
    کودک خواهر من نام تو را مي داند  نام تو را مي خواند
    گل قاصد ايا  با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
    باز کن پنجره را
    من تو را خواهم برد  به سر رود خروشان حيات
    آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
    بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
    باز کن پنجره را
    صبح دميد
     چه شبي بود و چه فرخنده شبي
    آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد
    کودک قلب من اين قصه ي شاد
    از لبان تو شنيد :
    ”زندگي رويا نيست زندگي زيبايي ست
    مي توان  بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
    مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
    مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
     دل من با دل تو   هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
    قصه ي شيريني ست
    کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد
    قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
    باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
    سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
    گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت  يادگاران تو اند
    رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند
    در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
    رفته اي اينک ، اما ايا  باز برمي گردي ؟
    چه تمناي محالي دارم  خنده ام مي گيرد
    چه شبي بود و چه روزي افسوس
    با شبان رازي بود
    روزها شوري داشت
    ما پرستوها را  از سر شاخه به بانگ هي ، هي  مي پرانديم در آغوش فضا
    ما قناريها را  از درون قفس سرد رها مي کرديم
    آرزو مي کردم دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
    من گمان مي کردم دوستي همچون سروي
    سرسبز چارفصلش همه آراستگي ست

    من چه مي دانستم  هيبت باد زمستاني هست
    من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي
    سبزه يخ مي زند از سردي دي
    من چه مي دانستم  دل هر کس دل نيست
    قلبها ز آهن و سنگ  قلبها بي خبر از عاطفه اند
    از دلم رست گياهي سرسبز سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
    برگ بر گردون سود
    اين گياه سرسبز اين بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود
    و چه روياهايي که تباه گشت و گذشت  و چه پيوند صميميتها
    که به آساني يک رشته گسست
    چه اميدي ، چه اميد ؟
    چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد
    دل من مي سوزد که قناريها را پر بستند
    و کبوترها را  آه کبوترها را
    و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
    در ميان من و تو فاصله هاست
    گاه مي انديشم

    مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

    تو توانايي بخشش داري


     


    امروز ديگر تورا ترک خواهم گفت . اصرار نکن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه که مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي کني؟
    اين اشکهاي گرم و سوزاني که در چشمانم غلتان است با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينکه تنها وفاداري را آرزو مي کنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نم يابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
    بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليکه با دلي شکسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هايي که تو را مجذوب کرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است که يک دل و يک عشق تو را کافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، که جز يک دل و يک عشق نداشتم.
    خداحافظ ، گريه نکن که باور نمي کنم مرا دوست بداري . شايد اين اشکها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم که بايد بگريم . تنها من هستم که جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
    من بايد آه بکشم و اشک بريزم ولي کجا در تو اثر خواهد کرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها که در پيشم ياد مي کني و قسم ها که پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
    فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. کجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از کنار تو بود اگر با من کمي مهربان مي بودي؟ حال که مرا دوست نمي داري ، حال که با من بي وفايي مي کني ، حال که من پناه گاهت نيستم ، حال که.... ديگر خداحافظ .
    ------------------------------


     


     




     


     



       [آرشيو شده ها]

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ